سفرنامه تبریز 6
روز آخر سفر بابا صبح زود ساعت 7 بیدار باش رو زد. حالا من خواب آلو اینا میگن بخند بخند عکس بگیرم. آخه شما باشید خندتون میگیره ؟!! ...

ولی وقتی مامان گفت بریم صبحانه بخوریم نیشم تا تا بناگوشم باز شد.

بعد از خوردن صبحانه رفتم توی محوطه هتل برای خداحافظی با دوستم که تو این چند روز وقت صبحانه و ناهار و شام همدیگر رو میدیدیم.
دوان دوان به سمت دوست نازنینم

دیگه وقت خداحافظی رسیده و باید عکس یادگاری بگیریم!
بشین دیگه پیشی! حواست کجاست؟!!

آهان حواست پیش شیشه شیر منه ؟!!
بفرمائید

شیرم رو با پیشی تقسیم کردم ولی هر چی به مامان گفتم: "کِک(کیک) بده بخوره" میخندید و میگفت: کیک دوست نداره نمیخوره. واقعاً که پیشی بد سلیقه ای بود من اگه کک ببینم میگم شیر و اگه شیر ببینم میگم کک حتماً این دو تا رو باید در کنار هم بخورم.
بعد از خداحافظی با پیشی که همیشه با گریه من همراه بود به سمت تهران حرکت کردیم.
فکر کنم کلاغها و پیشی کوچولو یه استراحت حسابی لازم دارن چون حسابی تو این چند روز دنبالشون دویده بودم.
و این بود سفر 6 روزه من و مامان و بابا به شهر زیبا و دیدنی تبریز ..


سفرنامه تبریز 6
